داشتم دراتاق کارمی کردم لحظه ای به یادیکی ازمجاهدین شهید افتادم، که درزندان باهم بودیم.
اولین بار اورا در زندان آمل دیدم .
او فردی با هوش زرنگ بود.
اوبرای دومین بار درسال 65دستگیر شده بود.
اسم اش سقاءمقیمیان بود .
سقاءتحت فشار وشکنجه رژیم همواره قرارداشت .
یک روز به من گفت که پدرش کوراست اوتنها نا ن آور خانه بود.
اویکی ازخصوصیاتی همواره داشت همیشه شاداب بود
اوبه برادر مسعودابراز محبت خاصی داشته است .به اوخیلی عشق می ورزید.
اودرزندان به بچه ها خیلی کمک میکرد.
تا اینکه روزی فهیمدم اززندان دادسرای ضدانقلاب آمل فرار کرد.
بعد ازچند روزخبری که ازاو داشته ایم اوبه ارتش آزادیبخش ملی ایران پیوست .
بعدها که اززندان آزادشدم، فهمیدم او درفروغ جاویدان شهید شد.
یکی از بچه که ازنزدیک درارتش با اوبود، شنیدم که می گفت ،اوقهرمانانه درفرو غ جنگید وسرانجام به عهدش باخدا وفاءکرد وبه جاودان فروغ ها پیوست .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر